منو
تبليغات
مقاله
آزاد اندیشی
سه‌شنبه 24 بهمن 1391 توليد دانش نويسنده: حسن جمشيدى / منبع: مجله حوزه شماره 149-148

رسالت حوزه
بر دوش حوزه هاى علميه دو رسالت اساسى نهاده شده است:
1. معنويت. اگر به تاريخ اين مرز و بوم هم توجه شود, دريافته مى شود كه علماى دين, روحانيت حوزه هاى علوم دينى و پناه معنوى مردم بوده اند. ائمه(ع) و علماى بزرگى همچون: شيخ صدوق, شيخ طوسى, شيخ مفيد, ابن ادريس, سيد رضى, سيد مرتضى و ده ها مشعل فروزانى كه تاريخ شيعه را همچنان تابناك نگه مى دارند, تمامى ايشان پيش و بيش از همه پناهگاه معنوى مردم بودند. از جهلِ جاهلين و از ستمِ ستمگران, مردم بديشان پناهنده مى شدند. هم اينك نيز بيش تر مردم خواهان معنويت و روحانيت از قشر حوزوى جامعه اند. به ميزانى كه حوزويان از مركز ثقل معنويت, دور شوند موقعيت آنان در جامعه و بين مردم دچار تزلزل خواهد شد.
پيامبر(ص) تا مدتى كه در مدينه حضور دارد, پادگان نيروهاى نظامى, آكادمى علمى و يا مركز آموزشى تشكيل نمى دهد; بلكه همه اين امور در يك جا شكل مى گرفت و به سامان مى شد و آن هم مسجد بود كه بيش تر كاركرد عبادى داشت. همه آنان كه خدمت رسول خدا مى رسيدند, ديدار در مسجد روى مى داد. در حقيقت بخشى از عبادت و كسب معنويت آنان نيز بوده است. بر خلاف ادعاى برخى كه سخن از دانشگاه امام باقر و امام صادق و مؤسسه علمى فرهنگى و تحقيق امام رضا(ع) مى گويند, هيچ يك از پيشوايان(ع) نه مراكز علمى و آموزشى به راه انداختند و نه در چنين مراكزى حضور پيدا كردند. و حال آن كه تجربه هاى ايران و يونان پيش روى آنان بوده است. از مدينه تا اهواز, مركز علمى جندى شاپور, راه چندانى نبود. مهم اين كه رسالت پيشوايان دين(ع) غير از رسالت دانشمندان بوده و هست. تمامى ائمه(ع) جلسه هاى پرسش و پاسخ, يا بحث و گفت و گو را در مساجد داشته اند. كسانى كه جلسه هاى امام صادق و صحابه ايشان را به دانشگاه و دانشجو تفسير و تعبير مى كنند, بايد بدانند كه خواسته و يا ناخواسته, مقهور فرهنگ و تمدن غرب شده اند. امام صادق كلاس نداشت. درس و بحث نداشت. ورودى و خروجى و جزوه و كتاب و آزمون و مدرك نداشت. آن حضرت در مسجد مى نشست; آن هم در ساعتهايى خاص. و مردم هم براى عرض ارادت و يا طرح پرسش, خدمت ايشان مى رسيدند و ايشان هم به پرسشها, پاسخ مى داد. در جايى نداريم كه امام(ع) به درس بپردازد و از جايى آغاز و به جايى ختم كند. عرصه معنويت غير از عرصه علم است. عرصه تربيت انسان غير از عرصه تربيت عالم است.
البته برخلاف همه اهميتى كه اين بخش از رسالت حوزه دارد; بلكه بار اصلى حوزويان و اعتبار و ارزش شان نيز به همين جهت هم خواهد بود. ما متأسفانه فرصت پرداختن بدان را در اين مجال اندك نداريم; آن را تا فرصتى ديگر به اهل اش وا مى نهيم.
2. توليد انديشه. حوزه هاى علميه از ديرباز مركز ثقل انديشه و دانش بوده است. چه پيش از نظاميه ها و چه بعد از آن, اين حوزه هاى علميه بوده اند كه سكاندارى دانش را در كشور بر عهده داشته اند.
در فرصت فراهم آمده تلاش مى كنيم, تا راهى براى ورود به اين بخش از رسالت حوزه پيدا كنيم, تا كه شايد بتوانيم ايفاگر هرچه بيش تر نقشى باشيم كه بر عهده ما نهاده شده است.
هر كس كه در حوزه علميه, در حال فراگيرى است, بايد از هم اينك هدف خود را روشن كند. بايد توجه داشت كه همه افراد حوزوى مى توانند عهده دار هر دو رسالت شوند. و دست كم از هر دو رسالت چيزهايى بايد به حقيقت بپيوندند; ولى هر يك از افراد فقط توانايى پيشبرد يك بخش از رسالت را خواهد داشت. چون هر كدام از دو رسالت, براى حوزويان به منزله ثقل اكبر است. هم معنويت راه پر سنگلاخ و آكنده از خطر است و هم راه دانش دشوار و توان فرسا. ترديدى در بهتر و برترى رسالت نخست نيست; ولى اين رسالت اگر مبتنى بر دانش و علم نباشد, آفت اش, بيش از عافيت اش خواهد بود. صد افسوس كه سكاندار معنويت مسلمانان در پهنه جهانى هم اينك برخى كسان شده اند كه شريعت را بام معيشت شان ساخته اند. برخلاف حضور چهره هاى بسيارى كه هم اينك چشم و چراغ دين و آيين ما هستند. و ما خود ناظر و شاهد رفتار و گفتار و كردار آنان هستيم; اما برخى راه كج كرده و دل به بيراهه داده اند. بگذريم كه در اين باره حرف و سخن بسيار است. به گفته استاد شهيد مرتضى مطهرى:
(مشكل دين همين است كه هر بيسوادى از هر گوشه اى قد علم كرده و افاضه معنويت و روحانيت مى كند. چون داعيان آن راه بسيارند وجهى ندارد كه ما نيز در آن راه پا گذاشته و تزاحم ايجاد كنيم. اين طريقت براى خود آنها وا مى نهيم. فعلاً عزم خود را جزم كرده ايم تا كارى را به انجام رسانيم كه ديگران, يا آن را ترك گفته اند; يا آن گونه كه بايد بدان تن در نمى دهند.)
حوزه هاى علميه, با توجه به فرصت فراهم آمده در بعد از پيروزى انقلاب اسلامى, مى توانست حال و روزى بهتر از آن چه كه هست و دارد, داشته باشد. هنوز هم دير نشده است به شرط آن كه راه رفته را بازخوانى; اشتباه ها و زيانهاى به بار آمده را جبران; راههاى نرفته را تجربه كند, تا كه ايفاگر نقشى باشد كه دين و يا جامعه دينى بر عهده او گذاشته است.
كسانى كه دل به راه دانش سپرده اند بايد بدانند كه پا نهادن در اين راه چندان ساده و هموار نيست. اگر آفت راه معنويت, شيطان است و بس; آفت راه دانش افزون بر شيطان, راهزنهاى بسيار ديگر و بازدارنده بى شمار پيش روست. بايد حواس خود را جمع كرد و دانست كه پا در كدامين جرگه گذاشته شده است.
تحولاتى كه در دهه هاى اخير در كشور اتفاق افتاده است; بويژه در حوزه انديشه دينى و پيشرفتهايى كه در اين وادى بهره ما شده معلول يكى از علل و عوامل زير است:
ييا كارى بوده كه حوزويان بايد انجام مى دادند, ولى نسبت بدان كوتاهى كردند و از اين خلأ شمارى برخى, بهره گرفتند.
و يا آن كه از بين خود حوزويان, افراد كم شمارى بدان همت نمودند و در تحولات انديشه دينى توانستند نقش ساز و كارآمد شوند و كاروان بر جا مانده انديشه را به راه بيندازند.
برخلاف همه ركودى كه شايد احساس بشود كه فضاى فرهنگى كشور را در بر گرفته است; هنوز پرتوهاى رخشانى از حوزه هاى علميه, چشم انداز و افق روشنى را پيش روى ما مى گذارد.

تجربه تاريخى
رسول اكرم(ص) كه به پيامبرى برگزيده شد, چه هدفى را دنبال مى كرد؟ او چه چيزى را براى مردم به ارمغان آورد؟ به اين پرسش از چشم اندازهاى گوناگون نگاه شده و ديدگاه هاى فراوانى ارائه شده است. آن چه به نظر مى رسد اين است كه پيامبر نوعى عقلانيت را براى مردم به ارمغان آورد. البته درست تر آن كه بگوييم نوعى عقلانيت را براى عربها به ارمغان آورد. چون مردم عرب, فرهنگ و هويت خاص خود را داشتند, ولى آن فرهنگ, پشتوانه عقلانيت به معنى و مفهومى كه به ذهن ما مى آيد ـ نه آن حداقل ها ـ نداشت. بلكه از يك زندگى بسيار ساده و اوليه برخوردار بودند. نه دامدارى آنان پيچيدگى داشت و نه سيستم تجارى آنها. دامهاى خود را در جاهاى مشخصى به چرا مى بردند. و از مسير مشخصى نيز به مبادله كالاى تجارى مى پرداختند. آن چه بيش از همه در اين مردمان يافت مى شد, تمام احساس بود و شور. يا درگير جنگ بودند و يا در كشمكش شعرهاى عاشقانه. هركجا كه آب بود, جمع مى شدند و آب كه تمام مى شد به جاى ديگرى مى رفتند. براى به دست آوردن چيزى تلاش چندانى صورت نمى گرفت. راه بر قافله ها مى بستند. اين قبيله در مواجه با كوچك ترين مسأله, به جنگ قبيله ديگر مى شتافت. قتل و غارت و تجاوز از ويژگيهاى اين قوم بود. البته برخى تلاش كرده اند تا براى اين مردم يك سابقه درخشان فكرى و فرهنگى پيش از اسلام ايجاد كنند. ولى واقعيت اين است ـ بر اساس شواهد و اسناد تاريخى كه به دست ما رسيده و آن چه كه نرسيده چون چيزى نبوده ـ يا در بزم بودند و يا در رزم. و ادبيات برجامانده از آن دوره و نيز آيات قرآن, به عنوان قوى ترين متن عربى متعلق به دوره آغازين بعثت پيامبر, چنين نگرشى را براى ما فراهم مى آورد.
افتخارات آنها كشته ها بود.1 راهى عاقلانه براى حل منازعات خود نداشتند. حتى براى جا گذاشتن سنگ خاص كعبه(حجر الاسود) تا جنگ قومى و قبيله اى نزديك شدند.2 جنگهاى اوس و خزرج زبانزد خاص و عام است. چون خود قادر به حل چالشهاى درونى و جنگ خانمان سوز نبودند, از رسول خدا دعوت كردند تا به مدينه برود.3
عمده افتخار ديگر مردمان جزيرة العرب, پيروى از آبا و اجداد بود. نياكان همچون اسطوره اى پر ارزش سايه بر فكر و فرهنگ آنها انداخته بود. و آن چه از پيشينيان بود براى آنها مقدس مى نمود. هر كهنه اى بوى خوش تازگى مى داد. و شايد بدين جهت دوره جاهليت بدان گفته اند. همه آن چه تحت عنوان رفتار و كردار در اين سرزمين اتفاق افتاده; يا فاقد انديشه است يا بسيار سطحى و بدون ژرفاست. چه بسا از دو سوى اين جزيره; يعنى ايران و روم, آثارى مكتوب دوره پيش از اسلام به اين سرزمين گذرا اشاره اى كرده باشد و گرنه خود اين سرزمين فاقد اثر مكتوب و مستند پيش از ظهور اسلام است. بى فرهنگ نبودند, ولى تمدنى هم نداشتند. بيش تر متأثر از فرهنگ هاى ديگر بوده اند.
گر چه شايد به نظر برسد كه در ابتدا قلمرو و مرز انديشه هم روشن و مشخص بود. ولى بشرى كه انديشيدن در او شكل گرفت و به بار نشست و به انديشيدن عادت كرد, حتى به همان مرزها هم خواهد انديشيد. مهم اين است كه او بينديشد. شايد اين دشوارترين كارى است كه فرد مى تواند انجام دهد. فراخوانى ديگران به انديشيدن و فراهم ساختن ابزار و امكانات اوليه براى انديشيدن, مثل با سواد كردن آنان. از همان ابتدا پيامبر فرمود تا قرآن را بنويسند.
بايد توجه داشت كه انديشيدن و فكر كردن دقيقاً نقطه مقابل تقليد و پيروى است. انديشيدن افراد را از پيروى باز مى دارد. مشكل موسى اين بود كه اهل انديشه بود و تا آخر هم با راهبر خود مشكل داشت. نمى توانست رهرو بى مسأله و بى دغدغه اى با خضر باشد. كسانى كه اهل تفكرند, به راحتى تن به خواسته هاى ديگران نمى دهند. رهبران, افراد انديشه ورز و انديشه مند هستند, ولى پيروان فاقد انديشه و تفكر. و در دوره بعثت پيامبر(ص) چنين افرادى كم بودند.
جالب است كه بدانيم به لحاظ تاريخى هر چقدر كه جلوتر مى آييم, مدعيان رهبرى در بين اعراب جزيرة العرب فزونى مى يابند. كسانى كه در خود توان هدايت و رهبرى جامعه را مى بينند كه اين خود يعنى انديشه و فكر داشتن است.
در مكه, بزرگ مكه بود كه تصميم مى گرفت و در اطراف آن بزرگان قبائل. حتى پس از بعثت در همان اوائل همين بزرگان قبائل بودند كه از جانب همه اهل قبيله بيعت مى كردند:
(اذا جاء نصر اللّه و الفتح, يدخلون فى دين اللّه افواجا)4
پيش تر, بزرگان قبائل بودند كه اهل قبيله هم با تصميم آن بزرگ مخالفت نمى كردند و به تعهدات او پاى بند بودند. پيامبر خواست اين ويژگى را در آنان از بين ببرد و بخشكاند. بدين جهت بار تكليف را نه بر دوش رهبر قبيله. بلكه بر شانه تك تك افراد گذاشت. در فرهنگ دينى اسلام سخن از وظيفه, موظف و موظفه به; سخن از تكليف,