منو
تبليغات
مقاله
آزاد اندیشی
سه‌شنبه 24 بهمن 1391 مرجعيت دينى و رسالت شناسى(1) نويسنده: احمد ترابي / منبع: مجله حوزه شماره 147

حوزه در چند دهه اخير, از نظر نقش و جايگاه, در جامعه شيعى گسترش و اهميت يافته است. اين گستردگى, امرى روشن و طبيعى است; چرا كه:
1. رشد جمعيت كشورى چون ايران مى طلبيده است كه همپاى فزونى نفوس, نهادهاى گوناگون اجتماعى نيز توسعه يابند.
2. با رشد جامعه ها و گسترش مدنيت, همراه همه نيازهاى مادى و معنوى و علمى و فرهنگى و اقتصادى, نياز به معرفت و معنويت دينى نيز فزونى يافته و اقتضاى بالندگى حوزه هاى دينى شدت يافته است.
3. رخداد انقلاب اسلامى در سه دهه گذشته و نقش آن در احياى دوباره انديشه دينى و دين باورى در جامعه هاى اسلامى, بلكه در پهنه و گستره جهان و نقش آفرينى و طلايه دارى دوباره دين در عرصه سياست و اصلاح گرى اجتماعى و رويارويى نهاد دين و معنويت با سلطه هاى كوچك و بزرگ سياسى و اقتصادى و نظامى, همه و همه, سبب گرديد تا نگاه ها به حوزه و نهاد روحانيت دگرگونى يابد و تحليلها درباره آن, ديگر شود و به دنبال آن, انتظارها و كاركردها نيز تفاوت يابد.
در اين فرايند, هم نگاهِ دين باوران به حوزه ها فرق كرد و ديگر شد و هم نگاهِ دين ناباوران و دين ستيزان تغيير كرد.
دين باوران, متوجه شدند كه در نهاد دين و ساختارهاى دينى نيروى روى هم انباشته و سخت دگرگون كننده اى نهفته است و مى توان از آن در جهت دگرگونيها و اصلاحات اجتماعى بهره برد. و دين ناباوران نيز با شگفتى دريافتند كه در لايه هاى تو در توى باورها و ساختارهاى دينى, برخلاف همه فشارها, تهديدها و تنگناهايى كه در درازاى تاريخ, تحمل كرده است, جان توان مندى جريان دارد كه مى تواند از پس قرنها سردى و رخوت جامعه ها, ناگهان طوفانى شگرف و سخت بزرگ برپا كند و عيسى گون, جان بر تن فسرده نسلها بدمد!
دين ستيزان دريافتند كه برخلاف همه دشمنيها, كينه ورزيها و تلاشهايى كه صورت داده اند, عنصر ديانت و معنويت را دست كم گرفته بودند.
به هر حال, حوزه امروز, در گذشته چنين نبود, هرچند در ادوار پيشين, گاه فرازها و نشيبها, صعودها و نزولهاى پى در پى داشته است; اما در هيچ دوره تا اين اندازه, گسترش يافته, اثرگذار و نقش آفرين نبوده است. شك نيست كه نقش حوزه دين و روحانيت دينى در تاريخ گذشته جامعه شيعى, هرگز كم رنگ نبوده است و در هر تحول و اقدام مثبت و استبدادستيز, حضور پررنگ آن را مى توان شاهد بود, چه در داعيه دارى و عدالت خواهى و قانون گرايى مشروطيت و چه در مبارزه با استعمار اقتصادى, فرهنگى و سياسى قدرتهاى جهانى و منطقه اى, چه در نهضت ملى شدن صنعت نفت و قطع نسبى سلطه بريتانيا از منابع, حوزه و عالمان دينى نقش آفرين, طلايه دار و در عرصه بوده و در هر زمان سازوار با نيازها, اقتضاءها و تواناييها و ضرورتها, رسالت خويش را به انجام رسانده اند. اما همچنان كه ياد شد, اين بروز و ظهور نوسان داشته و عوامل مختلف بر آن, اثرگذار بوده است.

سهم نهادهاى دينى در پايايى اديان و مكاتب
به حكم عقل و ضرورتِ زندگى اجتماعى, نهادى مى بايست عهده دار فهم دين و تفسير پيامها و برابرسازى اصول و قواعد بر حالتها و زمينه هاى دگرگون شونده باشد و مرزبانى قلمروهاى عقيدتى و عملى آن را بر عهده گيرد. چنانكه در همه اديانِ مطرحِ جهان, همواره نهادى دينى و اجتماعى, عهده دارِ فهم و تفسير دين و تبليغ و ترويج آن بوده است.
در دين يهود, مسيح, زرتشت و حتى اديان هندى و چينى نيز اين نهاد نقش داشته و دارد.
حتى مكتبهاى بشرى, زمانى كه پشتوانه يا حامى يك نظام سياسى قرار گرفته و در عمل وارد عرصه جامعه شده اند ـ اگرنه از سوى مردم ـ دست كم از سوى دولتمردان و عناصر سياسى, سازمانها و گروه هاى ويژه اى براى پاسدارى از آن مكتبها, رواج دادن و استوارسازى آنها تعيين و تعريف شده و مورد حمايت قرار گرفته اند. اين حمايت, گاه به صورت تشكيل احزابِ همراه و هماهنگ كمكهاى مالى و آماده سازى زمينه ها در صحنه هاى فرهنگى و تبليغى و انتخاباتى بوده و گاه به شكل وارد ساختن مبانى و آموزه هاى آن مكتب در لابه لاى متون درسى در سطحها و لايه هاى گوناگون آموزشى و يا اختصاص كرسى درسى و گرايش مطالعاتى و پژوهشى در دانشگاه ها و سازمانها و مراكز علمى و پژوهشى بوده است.
بى اين تدبيرها و دورانديشيها, هيچ دين يا مكتب يا باور اجتماعى نمى توانسته و نمى تواند پايائى لازم را در يك جامعه داشته باشد.
بلى! نام اين نهادها و ساختار تشكيلاتى و روشها و كاركرد آنها يكسان نبوده و فرقهايى داشته است; اما روح همه آنها پاسدارى و نگاه بانى از يك باور و انديشه و روش, در جامعه هواخواه بوده است.
انديشه ها و باورها, چه الهى و چه انسانى, چه علمى و چه غيرعلمى, بدون روشنگرى و تفسير و تحليل و تلاش براى ماندگارى و قوام يابى, استمرار بايسته نمى يابند و اگر هم به اسم و ظاهر استمرار يابند, از نظر محتوا مسخ مى شوند و گاه به ضدخود دگر مى شوند و رفته رفته, از خداپرستى به بت پرستى و از آيين انسانى به آيين ضدبشرى و از دموكراسى به استبداد و از احياى حقوق زحمتكشان به ديكتاتورى احزاب منتهى مى گردند, در حالى كه همچنان نام و نشان و شعارهاى نخست را به دنبال مى كشند!
البته لازم به ياد است كه تحريف اديان و خاموش شدن نويدهاى اوليه يك انديشه و باور و دگر شدن فروزشِ يك شعار انسانى و ارزشى به خاكسترى تيره, يا شعله اى سوزنده و گدازنده, گاه برخاسته و سرچشمه گرفته از نبود عالمان راستين و روشنگران و مفسران هوشمند است و زمانى هم سرچشمه گرفته از قراءتهاى سطحى و تفسيرهاى انحرافى و فرصت طلبيها, و عوام فريبيهاى نخبگان علمى و اجتماعى و سياسى است.
در قرآن و روايات, اين دو موضوع مورد توجّه بوده است:
قرآن به پيروان اديان آسمانى ـ يهوديان و مسيحيان ـ يادآور مى شود: فلسفه آمدن پيامبر جديد, آن است كه همچنان راه ديانت و ايمان را روشن نگاهدارد و نگذارد گذشت زمان باعث به فراموشى سپرده شدن باورها و ارزشها بشود.
(يا اهل الكتاب قدجاءكم رسولنا يبيّن لكم على فترةٍ من الرُسُل اَن تقولوا ما جاءنا مِن بشير و لانَذير… )1
اى اهل كتاب! فرستاده ما [محمد ص] پس از مدتى كه پيامبرى مبعوث نشده بود, به سوى شما آمد, تا آن چه را كه نيازمند به آن هستيد [و در فهم و دريافت آن گرفتار ابهام و يا كج فهمى شده ايد] براى تان روشن سازد, تا نگوييد [چون] بشارت دهنده و انذار كننده اى براى ما نيامد [ما گرفتار انحراف و كجروى شديم!]
از اين آيه به روشنى استفاده مى شود كه خداوند به عنوان آفريدگار انسان و آگاه به خصلتها و نيازهاى او, اين نكته را به روشنى بيان كرده است كه آمدن يك پيامبر در تاريخ و رها كردن مردم كافى نيست, بلكه بايد همواره در فاصله هاى لازم, پيام تكرار شود, زواياى آن روشن گردد و دوباره فراديد و انديشه مردم قرار گيرد. و اگر چنين نشود, جامعه انسانى گرفتار كجروى و بدفهمى و ابهام مى شود و در اين كجروى نزد خدا معذور خواهد بود. در قرآن اين موضوع با بيانى ديگر نيز مطرح شده است:
(ولو انّا اهلكنهم بعذاب من قبله لقالوا ربّنا لولا اَرسلتَ الينا رسولاً فَنَتَّبع اياتِك مِن قبلِ اَن نَزِلَّ ونَخزى)2
اگر ما پيش از فرستادن قرآن و پيامبر جديد, به خاطر كارهاى خلاف و ناروا [مشركان و كافران را] بازخواست و عذاب مى كرديم, آنان مى گفتند: پروردگارا! چه مى شد كه فرستاده اى به سوى ما مى فرستادى و ما در پرتو روشنگرى او آيات تو را مى پذيرفتيم و پيروى مى كرديم و گرفتار لغزش و گمراهى نمى شديم.
از سوى ديگر قرآن, در ادامه بعثت پيامبران, حضور عالمان و دين شناسان و مبلغان دينى را ارج نهاده, ولى يادآور شده است كه ارجمندى اين عالمان و مبلغان تا زمانى است كه حقايق را كتمان نكنند, به خاطر منافع مادى, به تحريف و وارونه سازى متون و معارف دينى نپردازند!
قرآن از عالمان و مبلغان دينيِ حق گرا, اين گونه ستايش مى كند:
(ذلك بان ّ منهم قِسّيسين و رُهباناً وانّهم لايستكبرون)3
اين كه شمارى از اهل كتاب [مسيحيان] به اهل ايمان و اسلام دوستى مى ورزند و راه دشمنى نمى پيمايند, از آن روست كه شمارى از آنان كشيشان و راهبان [دانايان و پرهيزگاران]اند و نيز به خاطر اين است كه در پذيرش حق تكبّر و منيت ندارند.
خداوند در قرآن, گروهى از همين عالمان و مبلغان و داعيه داران دينى را, به خاطر دنياگرايى و حرامخوارى نكوهش كرده است.
(ان ّ كثيراً من الاحبار و الرهبان ليأكلون اموال الناس بالباطل و يَصُدون عَن سبيل اللّه… )4
بسيارى از عالمان دينى يهود و راهبان مسيحى اموال مردم را به ناروا مى خورند و آنان را از راه خدا باز مى دارند!
اين مفاهيم در روايات با شرح بيش ترى ياد شده است.
پيامبر اكرم(ص) مى فرمايد:
(علماء امّتى كانبياء بنى اسرائيل)5
عالمان امت من نقش و جايگاهى چونان پيامبران بنى اسرائيل دارند.
اين تعبير از آن جهت مى تواند باشد كه كاركردِ عالمان اسلامى پس از رحلت رسول خدا(ص) و به درازا كشيده شدن فاصله امت با پيامبر(ص), همانند كاركرد پيامبران بسيارى است كه در بنى اسرائيل از سوى خدا برانگيخته مى شدند تا دين حضرت موسى يا حضرت عيسى(ع) را به گوش جان مردم فروخوانند و از تحريف و مهجوريت دور سازند.
امام صادق(ع) مى فرمايد:
(اِنَّ العلماء ورثة الانبياء)6
عالمان ميراث بران و ميراث داران پيامبران اند.
روايات در اين زمينه بسيار است و اين چند روايت را از باب نمونه يادآور شديم.
در مجموعه اى ديگر از روايات, به بعد دوم; يعنى نكوهش عالمانى كه به دليلهاى گوناگون گرفتار دنيازدگى شده و وظيفه خود را در روشنگرى درست دين و عمل به آن انجام نمى دهند, اشاره شده است:
(قيل له اَيُّ الناس شرّ؟ قال: العلماء اذا فَسَدُوا)7
از رسول خدا پرسيده شد كه كدام يك از مردم بدترند؟
پيامبر فرمود: عالمان, آن گاه كه فاسد شوند.
در روايتى از امام صادق(ع) آفت عالمان و آسيبهايى كه آنان را تهديد مى كند, هشت مورد معرفى شده است:
1. طمع
2. بخل
3. ريا و تعصب ورزى بى جا
4. گرايش و علاقه مندى به ستايش شدن
5. ابراز قاطعانه مطالبى كه حقيقت آن را نيافته اند
6. لفظ پردازيهاى بى مورد
7. شرم نداشتن از خدا
8. فخرفروشى و ترك عمل به دانسته هاى خود

كاركرد مرجعيت دينى در حيات اجتماعى اسلام
آن چه امروز زير عنوان: مرجعيت و فقاهت در جامعه شيعى جايگاه يافته است, ريشه در آموزه هاى قرآنى و نبوى و رهنمودهاى اهل بيت, عليهم السلام, براى پاسدارى از دين و استوارسازى كيان و هويت ديندارى در جامعه هاى اسلامى دارد.
و چنانكه ياد شد, اگر اين آموزه ها و رهنمودها و تدبيرهاى درون دينى و برخاسته از آموزه ها هم نبود, به حكم عقل و بايستگيهاى زندگى اجتماعى, چنين نهادى ضرورى مى نمود.
نبود مرجعيت دينى در جهان اسلام مى توانست به حذف تدريجى معرفت و باور دينى از جامعه اسلامى بينجامد و آن همه بزرگداشت تكريمى كه نسبت به عالمان و فقيهان در منابع دينى صورت گرفته است از اين روست كه عالمان و فقيهان مى بايست در فَترَت پس از پيامبر(ص) و غيبت امام عصر(ع) كارى پيامبرى كنند و ميراث بَر انبيا باشند و رسالتى چونان رسالت آنان را ايفا كن