منو
تبليغات
مقاله
آزاد اندیشی
سه‌شنبه 24 بهمن 1391 عقلانيت و پرسش گرى نويسنده: حسن جمشيدى / منبع: مجله حوزه شماره 149-148

سؤال در آيات قرآن به دو معنى است: يكى به معناى درخواست و ديگرى به معناى پرسيدن. به ديگر بيان, يكى به معناى پرسيدن از سر ندارى است كه مى شود بيان خواسته و درخواست و ديگرى پرسيدن از سر ندانى است كه مى شود پرسش.
(يَسْأَلُكَ أَهْلُ الْكِتَابِ أَن تُنَزِّلَ عَلَيْهِمْ كِتَابًا مِّنَ السَّمَاء فَقَدْ سَأَلُواْ مُوسَى أَكْبَرَ مِن ذَلِكَ فَقَالُواْ أَرِنَا اللّهِ جَهْرَةً فَأَخَذَتْهُمُ الصَّاعِقَةُ بِظُلْمِهِمْ ثُمَّ اتَّخَذُواْ الْعِجْلَ مِن بَعْدِ مَا جَاءتْهُمُ الْبَيِّنَاتُ فَعَفَوْنَا عَن ذَلِكَ وَآتَيْنَا مُوسَى سُلْطَانًا مُّبِينًا.)1
اهل كتاب از تو مى خواهند كه كتابى از آسمان [يك باره] بر آنان فرود آورى. البته از موسى بزرگ تر از اين را خواستند و گفتند خدا را آشكارا به ما بنماى پس به سزاى ظلم شان صاعقه آنان را فرو گرفت, سپس بعد از آن كه دلايل آشكار براى شان آمد گوساله را [به پرستش] گرفتند و ما از آن هم درگذشتيم و به موسى برهانى روشن عطا كرديم.2
(أَمْ تُرِيدُونَ أَن تَسْأَلُواْ رَسُولَكُمْ كَمَا سُئِلَ مُوسَى مِن قَبْلُ وَمَن يَتَبَدَّلِ الْكُفْرَ بِالاِيمَانِ فَقَدْ ضَلَّ سَوَاء السَّبِيلِ.)3
آيا مى خواهيد از پيامبر خود همان را بخواهيد كه پيش از اين, از موسى خواسته شد و هر كس كفر را با ايمان عوض كند, بى گمان از راه درست گمراه شده است.
(يَسْأَلُهُ مَن فِى السَّمَاوَاتِ وَ الأَرْضِ, كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِى شَأْنٍ.)4
هر كه در آسمانها و زمين است از او درخواست مى كند. هر زمان او در كارى است.
در اين آيه يسألك به معناى پرسيدن و در پى پاسخ بودن نيست, بلكه به معناى درخواست و طلب است. و در بسيارى از آيات سؤال به معناى پرسيدن از براى دانستن است و منظور ما از سؤال در اين نوشتار معناى پرسش و پرسيدن است.
در نگاه اولى و ابتدايى به نظر مى رسد كه بايد در آيات قرآن پرسشهاى مطرح شده نقش كليدى و اساسى داشته باشد. پرسشهاى قرآنى مى تواند نماد و يا نشانه اى از وضعيت جامعه اى باشد كه قرآن درباره آن سخن مى گويد. به نظر مى رسد به ميزانى كه از نظر تاريخى از آدم به پيش مى آييم, به جهت افزايش حجم پرسشها, اين پيشرفت و توسعه در دانش و آگاهى بشرى ديده مى شود.
بدين جهت اگر قرآن كريم جداى از هر متن و محتواى ديگر, به دقت مورد مطالعه و تحليل قرار گيرد; به دو نكته اساسى اشاره شده است:
1. روند تاريخى زندگى بشر از آغاز آن كه آدم است تا نوح و موسى و… كه نوبت به پيامبر خاتم مى رسد.
2. تحول عقلانى بشر را نيز به روشنى به نمايش مى گذارد.
مى توان به راحتى در ضمن آيات الهى, تحول تاريخى كمال گراى انسان را از آغاز تا عصر رسول اللّه(ص) فهم كرد. و اين روند تحول رو به جلو و پيشرفت بوده است. يعنى شما به راحتى مى توانيد دوره هاى انسانى را در فراز و نشيب آيات قرآن ببينيد و هر دوره را با دوره پيش و پس از آن مقايسه كنيد. در ادوار گذشته بين دوره پيش از نوح و بعد از نوح به نظر مى رسد تحول و دگرديسى چنان ژرف و محسوس است كه شايد بتوان با دوره پيش و پس از رنسانس اروپا مقايسه كرد كه يك شكاف عميق تاريخى ايجاد مى شود و تا اندازه اى بين قبل و بعد ارتباط بريده مى شود. و عمده دگرديسى در حوزه آگاهى و معرفت, بلكه از آن مهم تر در عقلانيت بشر رخ مى دهد. تمامى تلاش ما اين است تا با درنگ در آيات الهى اين مدعا را مورد بررسى قرار دهيم و شاخص ما در اين بررسى پرسشهايى است كه در كتاب الهى مطرح شده است. به نظر مى رسد پرسشهاى قرآنى, به ما زمينه ها و واقعيتهاى موجود هر دوره خاص را مى نماياند.

نخستين پرسش
آن جا كه سخن از خلقت آدم ابوالبشر است, گفت و گو و مناظره بين خداوند و فرشتگان مطرح است و به نظر مى رسد نفس همين پرسش آغاز زندگى جديد در عرصه تاريخ است.
(وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلاَئِكَةِ إِنِّى جَاعِلٌ فِى الاَرْضِ خَلِيفَةً قَالُواْ أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَ يَسْفِكُ الدِّمَاء وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ…)5
و چون پروردگار تو به فرشتگان گفت من در زمين جانشينى خواهم گماشت [فرشتگان] گفتند: آيا در آن كسى را مى گمارى كه در آن فساد انگيزد و خونها بريزد و حال آن كه ما با ستايش تو [تو را] تنزيه مى كنيم و به تقديست مى پردازيم.
نكته اى كه در آيه بيش تر نمود دارد اين است كه: فرشتگان به فضاى يك نواخت و آرام موجود خو گرفته اند و نمى خواهند كه دگرديسى در آن رخ دهد. آنان به اقتضاى:
(وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالإِِنسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ.)6
جن و انس را نيافريدم جز براى آن كه مرا بپرستند.
مى پنداشتند كه راز و فلسفه آفرينش, پرستش آفريدگار آن است. و اين پرستش با تسبيح و تقديس فرشتگان الهى روى مى دهد و آنان هميشه بدان مشغول اند. پس وجهى در آفرينش انسان نخواهد بود. چون آمدن انسان ساختار آرام و يك نواخت تسبيح و تقديس را درهم خواهد شكست. اين ناسازگارى گذشته و آينده و ايجاد تحول, سبب طرح پرسش از جانب فرشتگان مى شود. نكته اساسى آن كه فرشتگان اين پرسش را با خداى خود در ميان مى گذارند و نمى هراسند كه مبادا به جهت اصل پرسش دچار عقوبت و مؤاخذه شوند.
به نظر مى رسد به لحاظ تاريخى اين نخستين پرسشى باشد كه مطرح شده است و پرسش از طرف فرشتگان است.

دومين پرسش
(قَالَ مَا مَنَعَكَ أَلاَّ تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ قَالَ أَنَاْ خَيْرٌ مِّنْهُ خَلَقْتَنِى مِن نَّارٍ وَخَلَقْتَهُ مِن طِينٍ.)7
فرمود چون تو را به سجده امر كردم چه چيز تو را بازداشت از اين كه سجده كنى؟ گفت من از او بهترم مرا از آتشى آفريدى و او را از گل آفريدى.
در اين جا پرسشى است كه خداوند از شيطان مى كند. به نظر مى رسد اين پرسش بعد از پرسش فرشتگان و پيش از پرسش خداوند از ذريه آدم باشد كه در آيه بعد مى آيد.
(وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِن بَنِى آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنفُسِهِمْ أَلَسْتَ بِرَبِّكُمْ؟ قَالُواْ بَلَى شَهِدْنَا أَن تَقُولُواْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هَذَا غَافِلِينَ.)8
و هنگامى را كه پروردگارت از پشت فرزندان آدم ذريه آنان را برگرفت و ايشان را بر خودشان گواه ساخت كه آيا پروردگار شما نيستم؟ گفتند چرا گواهى داديم تا مبادا روز قيامت بگوييد ما از اين غافل بوديم.
گرچه با توجه به نوع تفسيرى كه از اين آيه ارائه شده است, به نظر برخى شايد اين پرسش, نخستين باشد; زيرا سخن از عالم ذر و ذريّه انسان و اقرار به يگانگى خداوند است. ولى به اعتبار بنى آدم به نظر مى رسد اين پرسش بايد بعد از خلقت آدم, به حقيقت پيوسته و از آدم و نسل او بايد چيزى باشد كه چنين پرسشى با آنان مطرح گردد وگرنه پيش از اين كه آدم و بنى آدم آفريده شوند, معنى نخواهد داشت. بنابراين از نظر ترتب, پرسش فرشتگان از خداوند, مقدم بر پرسش خداوند از ذريه آدم است.

آغاز دوره احساس و عاطفه
بعد از اين كه خداوند آدم را مى آفريند اتفاق مهمى رخ مى دهد:
(وَ قُلْنَا يَا آدَمُ اسْكُنْ أَنتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ وَ كُلاَ مِنْهَا رَغَداً حَيْثُ شِئْتُمَا وَ لاَ تَقْرَبَا هَذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونَا مِنَ الْظَّالِمِينَ).9
گفتيم اى آدم خود و همسرت در اين باغ سكونت گير[يد] و از هر كجاى آن خواهيد فراوان بخوريد و[لى] به اين درخت نزديك نشويد كه از ستمكاران خواهيد بود.
در حقيقت آدم ابوالبشر, با دو حكم الهى رو به رو بوده است كه يكى به صورت امرى است و ديگرى به صورت نهيى. يكى خوردن از همه چيز بر اساس تمايل و خواسته درونى خود. و ديگرى نزديك نشدن به درختى خاص. و آدم ابوالبشر دستور نخست را مى پذيرد و بدان تن در مى دهد; ولى نسبت به دستور دوم, گويا مهار نفس خويش را ندارد. خواسته ها بر عقلانيت و حقايق, سايه افكنده است. نكته مهم اين است كه از طرف آدم هيچ پرسشى مطرح نمى شود كه چرا نبايد به اين درخت نزديك شوم؟ مگر تفاوت اين درخت با ديگر درختها در چيست؟ چرا نبايد من از آن بهره ببرم؟ وجه و علت پيشگيرى و بازدارندگى را آدم نمى پرسد. چون هنوز فضا به گونه اى نيست كه آدم نيك دريابد كه وجه و علتى بايد براى آن باشد. جالب آن كه در كشمكش بين دو فرزند آدم, به روايت قرآن كريم, اين كه يكى قربانى اش پذيرفته مى شود و ديگرى پذيرفته نمى شود نيز طرح پرسش مطرح نيست. حتى يكى به ديگرى مى گويد اگر مرا هم بكشى, من تو را نخواهم كشت.
(وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَيْ آدَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبَا قُرْبَانًا فَتُقُبِّلَ مِن أَحَدِهِمَا وَلَمْ يُتَقَّبلْ مِنَ الاخَرِ قَالَ لأقْتُلَنَّكَ قَالَ إِنَّمَا يَتَقَّبلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ. لَئِن بَسَطتَ إِلَيَّ يَدَكَ لِتَقْتُلَنِى مَا أَنَاْ بِبَاسِطٍ يَدِيَ إِلَيْكَ لأَقْتُلَكَ إِنِّى أَخَافُ اللّهَ رَبَّ الْعَالَمِينَ).10
داستان دو پسر آدم را به درستى بر ايشان بخوان هنگامى كه قربانى اى پيش داشتند. پس از يكى از آن دو پذيرفته شد و از ديگرى پذيرفته نشد. [قابيل] گفت: حتماً تو را خواهم كشت. [هابيل] گفت: خدا فقط از تقواپيشگان مى پذيرد. اگر دست خود را به سوى من دراز كنى تا مرا بكشى, من دستم را به سوى تو دراز نمى كنم تا تو را بكشم. من از خداوند پروردگار جهانيان مى ترسم.
در ادامه ماجرا, در ضمن درگيرى, هابيل كشته مى شود. و قابيل نمى داند كه با جنازه برادرش چه كند. كلاغى يا زاغى به يارى او مى آيد:
(إِنِّى أُرِيدُ أَن تَبُوءَ بِإِثْمِى وَ إِثْمِكَ فَتَكُونَ مِنْ أَصْحَابِ النَّارِ وَذَلِكَ جَزَاء الظَّالِمِينَ. فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخِيهِ فَقَتَلَهُ فَأَصْبَحَ مِنَ الْخَاسِرِينَ. فَبَعَثَ اللّهُ غُرَابًا يَبْحَثُ فِى الاَرْضِ لِيُرِيَهُ كَيْفَ يُوَارِى سَوْءةَ أَخِيهِ قَالَ يَا وَيْلَتَا أَعَجَزْتُ أَنْ أَكُونَ مِثْلَ هَذَا الْغُرَابِ فَأُوَارِيَ سَوْءةَ أَخِى فَأَصْبَحَ مِنَ النَّادِمِينَ.)11
من مى خواهم تو با گناه من و گناه خودت بازگردى و از اهل آتش باشى و آن است سزاى ستمگران. پس نفس اش او را به كشتن برادرش وا داشت و او را كشت و از زيانكاران گرديد. خدا زاغى را برانگيخت كه زمين را مى كاويد تا نشان اش دهد, چگونه جسد برادرش را پنهان كند. [قابيل] گفت: واى بر من آيا عاجزم كه مثل اين زاغ باشم تا جسد برادرم را پنهان كنم. پس از پشيمانان گرديد.

اوج دوره عاطفى
به نظر مى رسد اين وضعيت و همين روند, تا اندازه اى تا زمان نوح ادامه پيدا مى كند. زيرا در ماجراى نوح وقتى كه به او گفته مى شود كشتى بسازد. و از هر حيوانى جفت آنها را بار كشتى كند, هيچ پرسشى از طرف نوح مطرح نمى شود كه چرا؟
(وَ اصْنَعِ الْفُلْكَ بِأَعْيُنِنَا وَ وَحْيِنَا وَلاَ تُخَاطِبْنِى فِى الَّذِينَ ظَلَمُواْ إِنَّهُم مُّغْرَقُونَ.)
زير نظر ما و [به] وحى ما كشتى را بساز و درباره كسانى كه ستم كرده اند با من سخن مگوى, چرا كه آنان غرق شدنى اند.
(وَ يَصْنَعُ الْفُلْكَ وَ كُلَّمَا مَرَّ عَلَيْهِ مَلاٌ مِّن قَوْمِهِ سَخِرُواْ مِنْهُ قَالَ إِن تَسْخَرُواْ مِنَّا فَإِنَّا نَسْخَرُ مِنكُمْ كَمَا تَسْخَرُونَ.)
و [نوح] كشتى را مى ساخت و هر بار كه اشرافى از قوم اش بر او مى گذشتند, او را مسخره مى كردند مى گفت: اگر ما را مسخره مى كنيد ما [نيز] شما را همان گونه كه مسخره مى كنيد مسخره خواهيم كرد.
(فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ مَن يَأْتِيهِ عَذَابٌ يُخْزِيهِ وَ يَحِلُّ عَلَيْهِ عَذَابٌ مُّقِيمٌ.)
به زودى خواهيد دانست چه كسى را عذابى خواركننده درمى رسد و بر او عذابى پايدار فرود مى آيد.
(حَتَّى إِذَا جَاء أَمْرُنَا وَ فَارَ التَّنُّورُ قُلْنَا احْمِلْ فِيهَا مِن كُلٍّ زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ وَأَهْلَكَ إِلاَّ مَن سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ وَ مَنْ آمَنَ وَمَا آمَنَ مَعَهُ إِلاَّ قَلِيلٌ.)
تا آن گاه كه فرمان ما دررسيد و تنور فوران كرد فرموديم در آن [كشتى] از هر حيوانى يك جفت, با كسانت, مگر كسى كه قبلاً درباره او سخن رفته است و كسانى كه ايمان آورده اند, حمل كن و با او جز [عده] اندكى ايمان نياورده بودند.
(وَ قَالَ ارْكَبُواْ فِيهَا بِسْمِ اللّهِ مَجْرَاهَا وَ مُرْسَاهَا إِنَّ رَبِّى لَغَفُورٌ رَّحِيمٌ.)
[نوح] گفت در آن سوار شويد به نام خداست روان شدن اش و لنگرانداختن اش بى گمان پروردگار من آمرزنده مهربان است.
(وَ هِيَ تَجْرِى بِهِمْ فِى مَوْجٍ كَالْجِبَالِ وَ نَادَى نُوحٌ ابْنَهُ وَكَانَ فِى مَعْزِلٍ يَا بُنَيَّ ارْكَب مَّعَنَا وَلاَ تَكُن مَّعَ الْكَافِرِينَ.)
و آن [كشتى] ايشان را در ميان موجى كوه آسا مى برد و نوح پسرش را, كه در كنارى بود, بانگ درداد اى پسرك من با ما سوار شو و با كافران مباش.
(قَالَ سَآوِى إِلَى جَبَلٍ يَعْصِمُنِى مِنَ الْمَاء قَالَ لاَ عَاصِمَ الْيَوْمَ مِنْ أَمْرِ اللّهِ إِلاَّ مَن رَّحِمَ وَ حَالَ بَيْنَهُمَا الْمَوْجُ فَكَانَ مِنَ الْمُغْرَقِينَ.)
گفت به زودى به كوهى پناه مى جويم كه مرا از آب در امان نگاه مى دارد. گفت امروز در برابر فرمان خدا هيچ نگاهدارنده اى نيست, مگر كسى كه [خدا بر او] رحم كند و موج ميان آن دو حايل شد و [پسر] از غرق شدگان گرديد.
(وَ قِيلَ يَا أَرْضُ ابْلَعِى مَاءكِ وَيَا سَمَاء أَقْلِعِى وَغِيضَ الْمَاء وَقُضِيَ الاَمْرُ وَاسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِيِّ وَ قِيلَ بُعْداً لِّلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ.)
و گفته شد اى زمين, آب خود را فرو بر و اى آسمان [از باران] خوددارى كن و آب فرو كا