فلسفه و عرفان
چهارشنبه 12 آبان 1389 فلسفه همچون زندگي/2
نويسنده: سيدجلال الدين مير شرف الدين
منبع: فصلنامه تخصصي فلسفه و الهيات - شماره 50-49





سعادت به مثابه بنياد فلسفه در انديشه ارسطو
 

لذت در نظر ارسطو
 

بي ترديد همان گونه كه افلاطون در بسياري از رسائل خود متذكر شده است، ‌سعادت شامل بلكه عين لذت است. پس حق داريم بگوييم كه اصلاً سعادت نائل شدن به اوج لذت است. از اين روست كه ارسطو از آن با عنوان معياري مستقل نام مي برد و تأمين لذت كامل و پايدار را دليل سعادتمندي كامل و راستين مي شمارد. او درباره لذت دو اصل را عنوان مي كند:
الف) لذت حالت نفس است. پس لذت بردن متعلق به نفس بوده و نفس است كه معين مي كند چه چيزي لذيذ است و چه چيزي نيست. لذا خود شيء فارغ از نفس نمي تواند متعلق صفت لذت واقع شود.
ب) برخي لذت ها بر حسب طبيعت لذيذ هستند و بعضي اين گونه نيستند.
در اين جا به ظاهر ميان اين دو اصل تعارضي وجود دارد. ارسطو يك بار مي گويد: لذت متعلق نفس است و نفس معين مي كند كه چه چيزي لذيذ است و از طرف ديگر مي گويد: بعضي چيزها في نفسه لذيذند. از بيان ارسطو به دست مي آيد كه منظور او اين نيست كه بعضي چيزها فارغ از ذات ما خودشان به خودي خود لذيذند؛ زيرا لذت صفت شيء نيست، ‌بلكه صفت آدمي است. وي مي گويد كه نفس انسان بعضي چيزها را بر حسب طبيعت شان مي خواهد و از ذات آنها لذت مي برد؛ ولي برخي چيزها را في نفسه نمي خواهد، بلكه از آن جهت مي خواهد كه خواهش و عطشي را در او ارضا مي كنند. دسته اول چون بر حسب طبيعت خواسته مي شوند، لذيذند و هيچ وقت اشتياق به آنها كم نمي شود، بلكه مدام شعله ور مي شود. اما دسته دوم چون في نفسه خواسته نمي شوند بعد از ارضاي ما و كسب لذت ديگر نه تنها آنها را نمي طلبيم، بلكه حتي از آنها منزجر متنفر نيز مي شويم؛ زيرا بر حسب طبيعت از آنها لذت نمي بريم، بلكه به جهت آن كه خواستي از ما را ارضا مي كنند و درواقع، به تبع هوس و شهوت خود آنها را مي خواهيم؛ براي مثال، لذت ناشي از غذا خوردن از آن روست كه ما گرسنه ايم و چون گرسنگي ما را رفع مي كند، خواسته مي شود و به محض اين كه سير شديم، حتي ممكن است از غذا منزجر شويم. اين جا لذت كاملاً تابع خواست ماست و خود شيء في نفسه لذيذ نيست.
اما برخي لذات في نفسه لذيذند؛ يعني تابع طلب موضعي ما نيستند، بلكه ما خود آنها را مي خواهيم. براي مثال، دانش و شناخت لذتي گرامي است، اما لذتي است كه تابع خواست ما نيست كه اگر خواستمان تمام شد اين امر هم بالطبع به كناري نهاده شود، بلكه خودش في نفسه لذيذ است؛ يعني ما خود آن را مي خواهيم: خودش را براي خودش و نه براي ارضاي خواسته اي. به همين دليل، دانش راستين نيز دانشي است كه فقط و فقط براي خودش خواسته شود نه براي هيچ غايت خارجي اي غير از نفس دانايي. اين لذت، ‌لذت اصيل است؛‌ زيرا در اين جا چيزي را براي خودش دوست داريم و از آن لذت مي بريم. به همين دليل هر چه بيشتر به دست آوريم، لذت بيشتري مي بريم و اين لذت تمام نمي شود.
دقيقاً به همين دليل ارسطو مي گويد كه در مورد بيشتر مردم چيزهاي لذيذ با هم تعارض دارند، چون اين چيزها بر حسب طبيعت لذيذ نيستند؛ ‌يعني لذت هاي بيشتر مردم تابه هوس و ميل آنهاست و چون اميال مختلف اند و متعارض، ميان لذت هاي آنها تعارض رخ مي دهد. اما كسي كه چيزي را كه بر حسب طبيعت لذيذ است، مي طلبد لذاتش متعارض نيست؛ زيرا بر اساس ميل عمل نمي كند تا ميان اميالش تعارض پيش آيد، بلكه آنچه را مي طلبد كه في نفسه لذيذ است؛‌ از اين رو، به وحدت لذت كه لذت تام است، مي رسد.
اما چون لذت در واقع، حالت نفس است، ‌پس لذت واقعي، لذتي است كه براي نفس آدمي به دست مي آيد و چون آدمي بيش از هر چيز عقل است و عقل خود حقيقي هر كسي است؛‌ بنابراين لذت تعقل، لذتي واقعي است كه نه براي هوس و ميل و حالتي عارضي وجود ما خواسته شود، ‌بلكه خواست خود ماست و ما تا هستيم اين خواستمان نيز وجود دارد. بنابراين، چون ذات ما عقل است، ‌لذت واقعي، كامل، پايدار، شريف و خاص ما نيز تعقل است: « آنچه پيش تر گفتيم، ‌اكنون صادق است كه: هر آنچه خاص ذات هر چيزي است، بهترين و لذت بخش ترين چيز براي آن موجود است، بنابراين، براي انسان زندگي عقل بهترين و لذت بخش ترين زندگي است؛ زيرا عقل بيش از هر چيز ديگر انسان است. »
آخرين مطلبي كه شايسته است بدان توجه كنيم، حقيقتي است كه از مطالب گذشته كاملاً ‌آشكار است. ارسطو زندگي فلسفي را زندگي سعادت مندانه مي داند، اما ممكن است اين پرسش عنوان شود كه از دلايل مذكور و تفسير خاص ارسطو از زندگي، فضيلت و سعادت، ‌آنچه به دست مي آيد اين است كه زندگي « عقلاني » خوش بختي است و اين نوع زندگي شامل هر نوع تعقل مي شود. از اين رو، نه فقط فلسفه، ‌بلكه هر دانش ديگري نيز مد نظر است. پس چرا با اين احوال، ‌ارسطو مدام و با تأكيدهاي فراوان اصرار دارد كه اين نوع زندگي مختص فيلسوف است؟
پيش از هر چيز بايد بدانيم كه ارسطو در سراسر مباحثي كه در آثار گوناگونش درباره زندگي سعادت مندانه مطرح كرده است، ‌همواره مي گويد كه منظورش از زندگي وقف نظر زندگي فيلسوفانه است و تصريحات او تا آن اندازه صريح و بي پيرايه است كه امكان هرگونه توجيه و تفسير ديگري را از آدمي مي گيرد.
البته، ‌بايد به اين حقيقت مهم توجه كنيم كه كسي نمي تواند بگويد كه چون فلسفه براي ارسطو معنايي اعم دارد كه شامل انواع دانش هاي نظري مي شود، در اين موارد منظورش مطلق دانش هاي نظري است؛ زيرا توضيحات او به گونه اي است كه به ناگزير تنها دانايي نخستين را منظور مي دارد و در اين موارد - چنان كه تقريباً همه شارحان ارسطو متفق اند - متون وي كاملاً‌ اصرار و تصريح دارد كه سعادت واقعي تنها نصيب فيلسوف به معناي شخص مشتغل به تفكر فلسفي به معناي دانايي نخستين مي شود و نه دانشمند طبيعي يا رياضي.
اكنون با اين وصف به اين پرسش چه پاسخي بايد داد؟ آنچه مايه سعادت واقعي ماست تعقل است؛‌ اما تعقل در گرو معقول خود است و ارزش و مرتبه آن وابسته به آن چيزي است كه انديشيده مي شود. بنابراين، گرچه تفكر خوش بختي را در بردارد، روشن است كه از طرف ديگر، اين امر به طور كامل وابسته به متعلق تفكر است.
چيزهايي كه آدمي مي كوشد تا آنها را بشناسد (‌معقولاتش )، تفاوت رتبي دارند و بالاترين معقولات، معقولات دانايي نخستين است؛‌ زيرا همه چيزهاي ديگر با اينها شناخته مي شوند و از اينها آغاز مي شوند و در هستي شان به طور كامل منوط و وابسته به اينها هستند. برتري دانايي نخستين بر تمام انواع معرفت صرفاً‌ به لحاظ كمي نيست. بلكه ماهيتاً آنچه فلسفه مي شناسد متفاوت از ديگر دانش هاست و از اين جهت فلسفه را نبايد در عرض دانش ها قرار داد. ارسطو اصرار دارد كه فلسفه دانشي است كه بالاتر از همه انواع علوم و هنرها ايستاده و همه چيز در پي و تابه آن هستند و موضوع آن ماهيتاً‌ متفاوت از بقيه است؛ ‌زيرا در حالي كه علوم ديگر هر يك به اشياي جزئي مي پردازند، ‌فلسفه هستي را مي شناسد و از اين جهت معقول او به راستي قابل مقايسه با موضوعات شناخت ديگر دانش ها نيست. از اين رو، نمي توان آن را كنار علوم ديگر نهاد و همه دانش ها - با تمام تفاوت رتبي حاصل از موضوعشان - در ذيل و تابه فلسفه اند و از هيمن روي، ‌فلسفه در مرتبه والاتر از دانش هاي ديگر است و از اين رو،وقتي ارسطو از سعادت حاصل از تعقل سخن به ميان مي آورد، همواره برترين نوع دانايي را در نظر دارد اقرار دارد كه علوم همه با هم مي توانند در يك رديف باشند، ولي فلسفه و دانايي نخستين در مرتبه و جايگاهي بسيار والاتر از ديگران است. از اين رو، ‌آشكار است كه برترين مرتبه تعقل كه در واقع تعقل، ‌برترين معقولات و همان زندگي فلسفي است، ‌والاترين، شريف ترين و برترين نوع زندگي است.
اما دليل اصلي اي كه ارسطو بر اساس آن معتقد است كه دانايي نخستين، تنها دانشي است كه سعادت واقعي و اعلاي بشر را ممكن مي سازد، اين است كه سعادت انسان در تشبه او به خداست و تنها فيلسوف است كه با تفلسف، شبيه ترين آدميان به خداوند مي شود.

فلسفه، ‌برترين مرتبه حيات
 

در نظر ارسطو بودن ( وجود ) به طرق مختلفي گفته مي شود يا معاني گوناگوني دارد، و اين كه موجود به انواع مختلفي گفته مي شود، نشانه انواع مختلف آن در واقعيت عيني نيز است. درست به همين دليل بحث از معاني مختلف وجود، تنها يك بحث زباني نيست، ‌بلكه تأمل در حقيقت وجود و انواع مختلف آن است كه در عين وحدت در حقيقت وجود، ‌متفاوت اند.
بيان ارسطو در اين باره نشانه آن است كه « ‌بودن » ‌به انحاي گوناگون تحقق دارد و اين كه ما در جهان موجودات مختلفي مي بينيم، ناشي از تفاوت در نوع بودن خاص آنهاست. در نظر ارسطو، موجود در عام ترين تقسيم دو نوع است: ‌موجود زنده و موجود مرده. وي در جدل مي گويد كه يك تعريف واحد از زندگي كه بر انواع حيات صادق باشد، ‌غيرممكن است؛‌ زيرا انواع موارد زندگي هر يك به لحاظ ذات و جوهر غير از ديگري است؛‌ پس اگر كسي هم تعريفي ارائه دهد كه بر اشياء هم نام صادق باشد در مورد هر يك به تنهايي صادق نيست:
و اين وضعيت، در تعريف ديونوسيوس از زندگي وجود دارد؛ ‌زيرا او مي گويد: حركت يك جنس كه به خود خوراك مي دهد و با آن به وجود آمده و همواره همراهش است، تنها به گياهان تعلق مي گيرد و نه جانوران؛ ‌اما زندگي به نظر نمي رسد كه تنها به يك صورت [در مورد موجودات مختلف] گفته شود، ‌بلكه به شيوه اي به جانوران و به شيوه اي ديگر به گياهان تعلق مي گيرد. ( جدل، 26-28 ب 148 )
بنابراين، اگر از ارسطو بپرسيم كه منظور وي از موجود زنده چيست، ‌به ما مي گويد كه منظورمان كدام نوع موجود زنده است، زيرا زنده بودن براي گياه، غير از حيوان و از حيوان، غير انسان و از انسان، ‌غير از خداوند است.
ارسطو بر اين باور است كه جوهر، قسمي از وجود است كه به نحو مستقل وجود دارد و به معناي اولي و اصيل قابل حمل بر اجسام طبيعي است و اجسام طبيعي در اولين تقسيم، شامل موجودات زنده و مرده مي شوند. بنابراين، ‌حيات مبنايي ترين معيار تقسيم بندي موجودات است:
گوييم يكي از اجناس وجود جوهر است... اما رأي عام بر اين است كه اجسام به جوهريت احق از همه چيز است و در ميان آنها اجسام طبيعي چنين است؛‌ زيرا كه اينها اصل اجسام ديگر است. برخي از اجسام طبيعي داراي حيات اند و بعضي ديگر حيات ندارند، و مقصود ما از حيات اين است كه جسم تغذيه كند و نمو يابد، و خود به خود فساد پذيرد. (‌درباره نفس، 7-15 الف 412 )
از جمله اخير ارسطو به دست مي آيد كه حيات در نظر وي بيش از هر چيز بر قوه اي دلالت دارد كه موجب تغذيه و رشد مي شود؛‌ بنابراين، ‌اولين مصداق زندگي در عالم خارج موجب تكوين اولين مفهوم و معناي حيات مي شود.
اكراه ارسطو از پاسخ دادن به موجود زنده، زنده بودن است، زندگي را بايد در اين انديشه وي دنبال كرد كه او موجود را به معناي نخست كه جوهر است، در درجه اول بر موجودات محقق در خارج حمل مي كند كه مفاهيم كلي در ضمن آنها تحقق دارند. بنابراين، ‌در نگاه او آنچه وجود دارد، موجوداتي هستند كه زنده اند و نه موجود زنده به طور مطلق و چون موجودات زنده متفاوت اند، ‌نمي توان به طور مطلق تعريفي كلي از موجودات زنده ارائه داد كه تمام انواع آنها را به طور دقيق در برگيرد.
اما با اين همه، ارسطو احساس مي كند كه به هر حال، ميان انواع مختلف نفس و يا انواع گوناگون موجود زنده حلقه واسطه و وجه اشتراكي هست كه باعث مي شود تا انواع گوناگون آنها را با يك نام بخوانيم، همان گونه كه موجودات كاملاً مختلف را با نام واحد « موجود »‌ مي خوانيم؛ زيرا همگي آنها در حقيقت بودن، اشتراك دارند و اين چگونه بودن است كه آنها را از هم متمايز مي كند. از اين رو، ‌درست است كه نمي توان انواع موجود زنده را تحت يك عنوان كلي تعريف كرد، اما مي توان ادعا كرد كه حقيقت زنده بودن مفهومي واحد است كه مصاديق متفاوتي دارد و چون در واقعيت عيني با موجودات زنده به كلي متمايز و مغاير از هم روبه روييم، ‌نمي توانيم آنها را به نحو واحد و يگانه در نظر بگيريم؛ ‌ولي به لحاظ مفهومي مي توان گفت كه آنها تحت يك عنوان كلي زنده بوده اند و بعد آن را تعريف كنيم. به قول ارسطو، مي توان از مفهوم واحدي استفاده كرد كه به نحو اجمالي و كلي بر همه انواع صادق است،گرچه به نحو تفصيلي و عيني بر هر يك به تنهايي و به درستي دلالت نمي كند. بنابراين نمي توانيم توقع داشته باشيم كه او تعريفي دقيق از زنده بودن ارائه دهد، ‌به نحوي كه شامل انواع مختلف موجودات زنده و انواع زندگي ها از زندگي گياهي تا حيواني و انساني شود؛ ‌اما به قول خود او « ‌اگر مجبور باشيم كه تعريفي ارائه كنيم » اين كار را انجام مي دهيم. به نظر مي رسد اين جبر تنها به لحاظ آموزشي و اقتضاي ذهن نيست، بلكه ارسطو خود متوجه اين حقيقت است كه زنده بودن، نوعي بودن و مرده بودن، نوعي ديگر است. بنابراين، ‌زندگي وضعيتي خاص از بودن است كه متفاوت با مرده بودن است. هر چند انواع مختلف زندگي با هم متفاوت اند، اما به هر حال آنها انواعي متفاوت از يك نوع بودن خاص هستند كه همگي در مراتب مختلف در مقابل نوع خاص ديگر بودن ( مرده بودن ) قرار دارند؛ ‌ولي سرانجام باز هم بايد گفت كه در نظر ارسطو، ‌اين موجودات زنده تا آن اندازه در حقيقت با هم متفاوت اند كه حتي تلاش ما در طريق لوگيكوس انتزاعي و مفهومي تاب مقاوت در برابر حقيقت و اصالت روش فوسيكوس طبيعي و عيني را ندارد. زيرا گرچه ممكن است ما به لحاظ مفهومي همه انواع موجودات زنده را با نام واحد موجودات زنده بناميم، زنده بودن خدا كجا و زنده بودن گياه كجا؟
هميشه براي فهم حقايق بايد به آغازها و سرچشمه ها رفت و ارسطو دقيقاً‌ همين كار را مي كند و مي پرسد: اولين جلوه حيات را كجا مي بينيم؟ دقيقاً‌ كجاست كه مرز مرگ و زندگي پديدار مي شود؟ كجاست كه زنده بودن آغاز مي شود؟ و سرآغاز زندگي كجاست؟
به ظاهر اولين جلوه حيات را در گياهان مي بينيم. در گياهان چيزي است كه در ديگر موجودات ( جمادات ) نيست؛ چيزهايي چون حركت ( به معناي مطلق تغيير و زمان داري )، تغذيه، رشد، و حداقل ادراك ممكن. اما آيا اين چيزها حيات را در مجموع مي سازند، يا آن كه حيات چيز ديگري است؟ او آشكارا اين امور را نتيجه و نشانه زندگي مي داند؛ ‌اما خود زندگي در گياه چيست؟
پاسخ ارسطو به اين پرسش، نفس است... در مورد موجودات زنده،كه بودنشان، يعني زنده بودن، نفس علت و اصل بودن و زنده بودن آنهاست. (درباره نفس،11-12 ب 415 )
در واقع، بودن موجود زنده يعني همان زنده بودن آن؛ ‌زيرا زنده بودن - چنان كه گذشت - نوعي خاص از « بودن »‌ است. پس حقيقت موجود زنده، زندگي آن است و مبدأ و « ‌اصل بودن و زنده بودن » ‌آن، برخاسته از نفس است؛ ‌بنابراين، ‌نفس چيزي است كه موجود زنده را آن مي كند كه هست.
اكنون بايد پرسيد كه نفس چيست كه موجب مي شود گياه به ازاي آن زنده باشد و در واقع، آن باشد كه هست؟ ارسطو بار ديگر، در برابر اين پرسش اعتراض مي كند كه آنچه در واقع هست « نفس » نيست، بلكه نفس هاست. بنابراين، ‌بايد به دقت پرسيد كه فلان نفس چيست؟ خود او در اين باره مي گويد: « ‌پس اگر مجبور باشيم تعريف كلي اطلاق پذير بر همه انواع نفس به دست بدهيم، ‌بايد آن را به عنوان فعليت اول جسم داراي اندام توصيف كنيم.» (درباره نفس، 3-5 ب 412 )
از اين رو، بايد گفت كه ما دو نوع جسم داريم: جسم جاندار و بي جان؛ ‌زيرا: برخي اجسام طبيعي - در مقابل تعليمي و صناعي - داراي حيات است و بعضي ديگر حيات ندارد. ( درباره نفس،14 ب 412 )
آنچه موجب حيات مي شود، نفس است؛ زيرا نفس كمالي است كه وقتي در جسمي باشد، ‌موجب اصلي ترين تمايز آن با جسم بي جان مي شود و در اولين مرتبه، توانايي تغذيه و رشد را در او ممكن مي كند؛ ‌چنان كه ارسطو آشكارا مي گويد:
مقصود ما از حيات اين است كه جسم تغذيه كند و نمو يابد و خود به خود فساد پذيرد. ( درباره نفس، ‌15 ب 412 )
اما گونه ديگر حيات، زيستن حيوان است. وي اين نوع زندگي را به طور صريح در مرتبه اي بالاتر از حيات گياهي قرار مي دهد؛ زيرا حيوان با داشتن تمام ويژگي هاي زندگي گياهي، واجد اوصاف ديگري است كه حيات ويژه حيواني او را به وجود مي آورند.
از اين رو، ‌چون حيوان علاوه بر حيات گياهي، ‌حيات حيواني هم دارد، بنابراين زندگي قوي تر و گسترده تري دارد كه امكانات بيشتري را نيز براي او فراهم مي كند. عاملي كه حيوان را از گياه زنده تر مي كند احساس است. حيوان موجودي حساس است و احساس، اولين مرتبه آگاهي است.
احساس، درك جزئي امر جزئي به وسيله قواي ادراكي است؛ در حالي كه آگاهي راستين براي ارسطو، دانستن چرايي است و احساس به ما چرايي را نمي گويد. بلكه درباره اين شيء جزئي همين قدر مي گويد كه اين گونه هست. پرسش، زماني رخ مي نمايد كه چرايي باشد و چرايي، زماني به وجود مي آيد كه از ذات موجود پرسش شود و پرسش از حقيقت، زماني ممكن مي شود كه ما از مرتبه اين شيء جزئي و درك جزئي آن بيرون آمده و به طور كلي بپرسيم: چرا اين شيء اين است كه هست؟ اين پرسش (ti es ti ) گرچه ناظر به اشياي جزئي عالم است، متوجه حقيقت آنهاست كه فقط محدود به اين خاص اين جا نيست، بلكه پرسش از « اين گونه » چيز است كه چرا اين گونه هست؟
در اين مرتبه است كه علم، دانش و معرفت شكل مي گيرد؛ مرتبه اي كه فقط انسان در آن راه دارد. گياه هيچ آگاهي و التفاتي ندارد. حيوان التفات و آگاهي دارد، اما در حد اشياي جزئي و در حد تجربه شخصي بسيار اندك و ناپيوسته، فقط احساس مي كند و هيچ گاه از احساس بالاتر نمي رود و نمي پرسد؛ اما انسان، علاوه بر احساس مي پرسد. انسان و حيوان هر دو اشيا را مي بينند؛ حيوان فقط آنها را به نحو جزئي احساس مي كند و مي بيند؛ حال آن كه انسان مي بيند و مي پرسد. « عقل » است كه موجب اين حيات خاص مي شود. عقل، توانايي است كه با آن وجود و بودن ويژه اي در هستي شكل مي گيرد و زندگي دگرگون پديد مي آيد كه آن قدر از انواع ديگر زندگي متمايز است كه باز نيز بايد به ارسطو حق داد كه بگويد ميان زندگي يك گياه و حيوان با انسان شباهتي نيست؛ زيرا زندگي نوع مشتركي نيست كه بر همه آنها حمل شود. در انسان اساساً ‌زندگي « ‌ديگري » وجود دارد.
انسان بالضروره انواع ديگر زندگي ( گياهي و حيواني ) را در خود دارد؛ البته، نه آن گونه كه در گياه و حيوان وجود دارد، بلكه آن گونه زندگي را در خودش به عنوان انسان دارد. علاوه بر اين، اختيار در وجود او حقيقتي است كه وي را به كلي از دو نوع ديگر متمايز مي كند. انسان توانايي انتخاب دارد و زندگي مهم ترين انتخاب اوست. او خود مي تواند زندگي خود را برگزيند. او حتي مي تواند اساساً‌ زنده بودن و نبودن خود را انتخاب كند؛ بنابراين اولين انتخاب و مسئله اي كه در برابر انسان است، اصل بودن و نبودن است و پس از آن چگونه بودن. از اين رو، ارسطو معتقد است كه مسئله واقعي انسان در سراسر زندگي اش همواره چگونه بودن است. آدمي مي تواند تنها تغذيه و رشد كند و سرانجام از بين برود، ‌نه « عين »‌ يك گياه، ‌بلكه « مانند » ‌يك گياه. علاوه بر اين، ‌مي تواند ببيند، ‌بشنود و احساس كند؛ اما نپرسد، و حتي اراده نكند كه « بداند » او مي تواند بكوشد تا بداند و زندگي اش را وقف دانايي كند؛ ‌همان گونه كه اقتضاي ذات وي به عنوان يك انسان (‌موجود عاقل )‌ است، ‌اما بودني بسيار برتر و والاتر از انواع ديگر زندگي.
خدا صرف عقل است، ‌بي آغشتگي به هيچ موجود غيرعقلي و فعل تعلقش در برترين مرتبه است و چون زندگي تعقلي، ‌برترين نوع بودن است و خدا اين نوع بودن را در برترين مرتبه دارد؛ پس برترين نوع بودن و برترين زندگي را داراست. با اين وصف « عقل » ‌وجه مشترك انسان و خداست. تعقل فلسفي كه برترين نوع انديشيدن است، در برترين مرتبه از آن خداست و معرفتي است فراتر از حدود انساني؛ اما در ميان آدميان تنها فيلسوفان اند كه مي كوشند به اين تعقل خدايي نزديك شوند. در واقع، فلسفه نيز كوششي است براي شبيه شدن به آنچه خدا واجد آن است و خداوند چون داناي مطلق است، فيلسوف با تفلسف تلاش مي كند تا به اندازه ظرفيت وجودي اش به دانايي برترين كه در برترين مرتبه از آن خداست، نزديك شود. از اين رو، فلسفه در نظر ارسطو در حقيقت و بنياد خود تنها الاهيات است، چرا كه چيزي نيست، مگر كوششي از جانب انسان براي الاهي شدن. موضوع فلسفه در نظر ارسطو، هستي است نه خدا و از اين جهت، خدا تنها مسئله اي از مسائل گوناگون دانش فلسفي است؛ اما حقيقت آن و آنچه بنياد متافيزيك را تشكيل مي دهد الاهيات است؛ الاهيات به معناي الاهي شدن:
چنين مي نمايد كه كسي كه زندگي موافق عقل مي گذراند و عقل را مي پرورد، زندگي اش به بهترين وجه نظم يافته است و خدايان او را بيش از همه دوست دارند؛ ‌چه اگر خدايان - چنان كه مردمان معتقدند - به اعمال و رفتار آدميان توجه دارند، بي گمان از آن چيزي شادمان مي شوند كه خويشي نزديك با آنان دارد، ‌و آن جز عقل نيست، و به آدمياني كه عقل را دوست دارند پاداش نيك مي دهند؛ ‌زيرا اينان چيزي را مي پرورند كه در نظر خدايان گرامي ترين چيزهاست و در هر عملي كه به جاي مي آورند، ‌درستي و شرافت را در نظر دارند. در اين كه همه اين خصوصيات به فيلسوفان تعلق دارند ترديد نيست و از اين رو، ‌خدايان فيلسوفان را بيش از همه دوست دارند و فيلسوفان چون محبوب خدايان اند، از عالي ترين درجه نيك بختي بهره ورند و بيش از همه آدميان نيك بخت اند. ( ‌اخلاق نيكوماخوسي،22 الف 1179 )
چنان كه ارسطو در اين بند مي گويد، ‌عقل عنصر مشترك ميان انسان و خداوند و حقيقتي خدايي است كه در آدمي نهاده شده است. روشن شد كه در نگاه ارسطو، برترين موجود در عالم هستي « عقل » است، ‌زيرا مستلزم برترين مرتبه زندگي و زنده بودن است و چون خداوند عقل محض و مطلق است زنده جاودان است و زندگي اش برترين مرتبه حيات است. انسان - در ميان همه انواع موجودات - تنها موجودي است كه به دليل وجود اين عنصر الاهي مي تواند حظي از زندگي خدايي ببرد؛ اما به اندازه اي كه از اين عنصر بهره جويد، آن را به كار برد و به فعليت آورد؛ ‌زيرا زندگي تنها دارا بودن توانايي تعقل نيست، بلكه در واقع «‌ زندگي، فعليت عقل است ». بنابراين، آدمي هر چه فعاليت عقلي بيشتري كند، تعقلي قوي تر و برتر و در نتيجه، ‌چون عقل ذات و خود اوست و نيز همين زندگي است، زندگي اي زنده تر و برتر، شريف تر و لذت بخش تر خواهد داشت.
ارسطو در قسمتي از كتاب لامبداء متافيزيك، شاهكار فلسفي خويش را ترسيم مي كند و در ضمن وصف خداوند، در نيايشي فيلسوفانه، اشتياقي از سر تفكري عميق و شناختي واقعي، براي خداگونه شدن در مخاطبش به وجود مي آورد؛ كوششي براي زنده تر شدن با انجام دادن فعاليتي كه خود عين زندگي است؛ يعني تعقل:
بنابراين، آسمان ( جهان محسوس ) و جهان طبيعت بر چنين مبدئي وابسته اند، و زندگي او بهترين گونه است كه ما تنها اندك زماني از آن برخورداريم ) زيرا او هميشه در اين حال است كه ما نمي توانيم باشيم )، زيرا فعليت او همچنين لذت است. ( و به همين خاطر بيداري، احساس و تفكر لذت بخش ترين اند و به خاطر اينها نيز اميدها و خاطره ها اين گونه اند ). اما تفكر في نفسه مربوط به آن چيزي است كه في نفسه بهترين است. و انديشه در برترين مرتبه آن متعلق به چيزي است كه در حد اعلا بهترين است. و عقل به خود مي انديشد، زيرا با ماهيت متعلق خود مشترك (متحد) است؛ زيرا آن در ارتباط و تعلق متعلقاتش خود نيز تعقل مي شود [به خود نيز مي انديشد]. چنان كه فكر و متعلق آن يكي هستند، زيرا آنچه قابليت دريافت متعلق انديشه يعني ماهيت را دارد، فكر است؛ اما آن فعال است زماني كه داراي اين متعلق است. بنابراين، اين دارندگي بيش از آن پذيرندگي به نظر مي آيد درخور عنصرالاهي است و فعل تأمل [و تعقل] لذت بخش ترين و بهترين است. پس اگر خدا هميشه در آن حال خوش است كه ما گه گاه در آن حاليم، شگفت انگيز است؛‌ اما اگر در حالي خوش تر است، بيشتر شگفت انگيز است. اما به هر حال، او چنين است و زندگي نيز از آن اوست؛ زيرا فعليت عقل زندگي است و خدا فعليت است و فعليت ذاتي خدا زندگي برترين و جاويدان است. بنابراين، ‌ما مي گوييم: خدا زنده، جاودان و بهترين است؛ ‌از اين رو، زندگي و هستي پيوسته و جاودان از آن اوست، ‌زيرا خدا اين است. (‌متافيزيك،14-29 ب 1072)
در اين فقره، ‌آنچه ارسطو خدا را با آن وصف مي كند، نشانه مهم ترين چيزي است كه ما مي توانيم از خدا بدانيم، ‌چرا كه بيان كننده ذات الاهي است. اين وصف آن است كه خداوند عقل محض است و از آن جا كه عقل زنده ترين نوع زندگي است، ‌چون خداوند برترين معقول را كه خود اوست، مي انديشد:
بنابراين او بايد خودش را تعقل كند ( چرا كه عالي ترين چيزهاست )‌ تعقل او تعقل تعقل است (‌متا فيزيك، 33-34 ب 1074) پس او زنده ترين موجود است و در اصل زندگي او راست، ‌چرا كه همواره در برترين حالت ممكن - تعقل محض - به سر مي برد؛‌ حالتي كه ما تنها گه گاه مي توانيم به مراتبي از آن دست يابيم. پس اگر خدا هميشه در آن حال خوشي است كه ما گه گاه در آن حاليم، شگفت انگيز است. اما حال او بسيار برتر از آن چيزي است كه ما گاهي تجربه كنيم؛‌ از اين رو، « اگر در حالي خوش تر است، بيشتر شگفت انگيز است »‌. اما اين حقيقتي است كه وجود دارد و به هر حال، او چنين است. » به همين دليل، زندگي در اصل براي او و از اوست و با وي معنا مي يابد؛ ‌زيرا « زندگي نيز از آن اوست ». « زندگي فعليت عقل است » ‌و وقتي عقل در فعاليت است آن هم درباره تعقل برترين معقولات، ‌او در برترين و قوي ترين مرتبه زندگي و حيات است و خدا تنها موجودي است كه همواره در فعليت است؛ ‌او فعليت تام است و اين فعليت، ‌فعليت ذات اوست و « فعليت ذاتي خدا، زندگي برترين و جاويدان است. » ‌از اين رو، چون « فعل تأمل لذت بخش ترين و بهترين است »، «‌ بنابراين مي گوييم كه خدا زنده، ‌جاودان و بهترين است ؛‌ به اين دليل، ‌زندگي و هستي پيوسته و جاودان، ‌از آن اوست، زيرا خدا اين است. »
اما از آن جا كه « انسان شبيه خداست » ( اخلاق ائودموسي،14-19 ب 1245) « و بلكه به دليل [آن كه ] عنصري الاهي در اوست »‌ مي تواند با فعليت آن عنصر الاهي (‌عقل )‌ به زندگي عقلاني برسد. در ميان تمام انواع موجودات جهان هستي اين تنها انسان است كه مي تواند خودش نوع زندگي اش را برگزيند. جماد،گياه و حيوان همان هايي اند كه هستند و نمي توانند جز آن باشند، ‌اما انسان مي تواند آنچه كه مي خواهد باشد. از زندگي گياهي تا زندگي الاهي عرصه اي است كه انسان ها بنا به آگاهي و اراده خود در آن حركت و نوع زيستن خويش را انتخاب مي كنند و در ميان آدميان اين فيلسوفان اند كه با فعاليت عقلي و نظري در حد اعلا مي كوشند تا به زندگي خدايي كه زنده ترين، شريف ترين و لذت بخش ترين مرتبه زندگي است برسند:

نتيجه گيري
 

در بخش اول گفتيم كه به نظر ارسطو زندگي برتر براي انسان، زندگي اي است كه سعادت او را تضمين كند و گذشت كه سعادت، ‌به فضيلت رسيدن است، و ديديم كه فضيلت براي هر چيز، عمل به اقتضاي ذات است و چون آدمي عاقل است، ‌فضيلت و در نتيجه سعادتش تعقل است، آن هم برترين مرتبه تعقل. از اين رو، ‌نيك بختي آدمي عبارت از زندگي وقف نظر است. در بخش دوم نيز روشن شد كه برترين مرتبه وجود، زنده بودن و حيات، عقل است و چون خدا عقل محض است، ‌زنده ترين موجود است.اكنون در پايان دو بخش، اين حقيقت آشكار مي شود كه برترين شيوه زندگي انساني همان است كه برترين مرتبه زنده بودن و حيات را برايش به ارمغان آورد و اين زندگي عقلاني است. پس علت اساسي اين كه زندگي وقف نظر عامل سعادت آدمي مي شود اين است كه او را به بالاترين درجه حيات و زندگي (‌زندگي الاهي و خدايي ) مي رساند. و ديديم كه اين زندگي عقلاني به معناي واقعي و راستين در تعقل فلسفي تبلور دارد كه خود پرتوي از زندگي خدايي است.
مشهور است كه ارسطو فيلسوف حيات است نه زندگي؛‌ او بيشتر به حقيقت زيست و زنده بودن زيستي توجه دارد، دليلش نيز مطالعه و بررسي فراوان وي در محيط زيست، جانوران و گياهان است و به عكس، او علاقه چنداني به زندگي به معناي سلوك آدمي و مسائل مربوط به آن ندارد.
هر چند ارسطو به واقعيت حيات و زيست، علاقه و توجه بسيار دارد؛ ‌اما اين به معناي بي توجهي وي به زندگي بشري و مسائل وابسته به آن نيست. چنان كه در بخش اول ديديم، زندگاني انسان و اين كه سعادت وي چيست يكي از دو مسئله بزرگي است كه ارسطو زندگي خويش را وقف فهم آنها كرد. ولي آنچه در زندگي انساني نيز برايش اصل است آن كه اين زندگي مي بايست والاترين زنده بودن را برايش به ارمغان بياورد و اساساً‌ سعادت مندي چيزي جز رسيدن به زندگي برتر نيست. از اين رو، مطلق حيات و البته در صدر آنها حيات عقلي برايش بسيار مهم است و به حيات صرفاً ‌زيستي چندان توجه ندارد. آنچه در واقع، محور توجه اوست حيات عقل است كه برترين زندگي انساني است؛ ‌زيرا برترين زنده بودن را موجب مي شود. در واقع در اينجا، بخش اول و دوم اين مقاله به وحدت مي رسند؛ ‌زيرا بهترين شيوه زندگي انسان گونه اي است كه برترين مرتبه زنده بودن را به ارمغان مي آورد و اين زندگي عقل است. زندگي عقلاني از آن رو برتر است كه بيش از هر نوع زندگي ديگر آدمي را زنده مي كند. ارسطو با اين بيان، ‌زندگي و حيات را به هم پيوند مي زند و يگانه مي كند: بهترين زندگي براي آدمي آن است كه به او بالاترين مرتبه حيات را عطا كند.

سخن پاياني
 

با اين كه ارسطو همواره بر آن است كه برترين زندگي، زندگي وقف نظر و فلسفي است، ‌اما در اخلاق نيكوماخوسي مي گويد كه زندگي فلسفي - كه همان سعادت است - مشروط به تحقق برخي عوامل ثانوي است. اينك ضروري است كه به اين مسئله مهم كه با اصل بحث مرتبط است، ‌بپردازيم.

نيازمندي سعادت به عوامل ديگر
 

در نگاه ارسطو دانايي و اعمال راستين « ‌به ترتيب » و در درجه اول و دوم موجب سعادت مندي ما مي شوند؛ اما او در ابتداي اخلاق نيكوماخوسي اين پرسش مهم را مطرح مي كند كه آيا سعادت به اموري ديگر وابسته نيست؟ سلامتي جسماني و روحي، ثروت و دارايي، ‌محبوبيت و قوم و خويش و سرزمين و بالاخره آنچه خود وي در سياست ( 10 الف 1323 ) با عنوان نيكي خارجي ( ‌مادي )‌ و نيكي تني ( يا دروني ) از آن نام مي برد، چه قدر در سعادتمندي آدمي نقش دارند؟
نيك بختي آدمي آن است كه به فضيلت مطابق « خودش » دست يابد و چون خود او عقل اوست، فضيلت وي كه كمال وجود اوست، تعقل است؛ آن هم برترين مرتبه تعقل كه تعقل برترين است؛ ‌يعني دانايي نخستين. علاوه بر اين ديدم كه سعادت مرتبه دوم كه مطابق هويت مركب و انساني اوست، فضايل اخلاقي است كه دانايي عملي موجب آن مي شود. بنابراين، سعادت با دانايي و عمل پسنديده به دست مي آيد و در ذات نيك بختي عاملي ديگر مدخليت ندارد؛ اما انسان موجودي است كه نحوه